
روزهای سختی گذشتxa0 هنوزم هست تموم نشده ولی خوب مثل اون اوایلش دیگهنیست . اسفند وحشتناک بود دوهفته من دوهفته همسر جان خودم رو خیلی نفهمیدم ولی مریضی همسرجان حسابی وحشت زده ام کرد .از یه طرف اون از یه طرف بچه ها ... افتضاح بود.مامان، داداش بزرگه، بابا... همکارهمسرجان که فوت شد.داداش دوستم ....خیلی سخت گذشت.مونده تا اوضاع برگرده به روالxa0 قبلxa0و نمیدونم ما میشیم اون آدمای سابق؟! ...
ادامه مطلب
شاید بشه گفت خیلی اتفاقی یکهویی بی مقدمه و بدون برنامه ریزی بود.شاید اگه یک سال قبلش به ما می گفتن که قراره از تهران کوچ کنیم وبریم عمرا من یکی باور نمی کردم.خصوصا با توجه به وابستگی بی اندازه مادر هم...
ادامه مطلب
گاهی وقتا ادم چیزایی رو که داره نمی بینه .البته گاهی وقتا که نه به نظر من اکثر اوقات. ادم هر چی رو که تو محدوده خودشه نمی بینه ونگاهش به اون چیزی هست که دیگران دارن. گاهی ادم باید یه کم از خودش فاصله بگیره واز یه ذره دورتر به خودش وداشته هاش نگاه کنه .گاهی لازمه یکی داشته های ادم رو بهش نشون بده ویا نه براش بیان کنه...
ادامه مطلب
نشستم یه خورده ارشیوم روخوندم ۹۲ همین وقتا.خوبی وبدی خوشی وناخوشی میگذره وبعدش میگی یادش به خیر .این چند وقته یه وب دیگه ساختم .ولی اینجا رو بیشتر دوس دارم...
ادامه مطلب
مطلب زیاد دارم بنویسم اما وقت نه. این روزا همه اش مابین خونه خودمون خونه خواهر جان در رفت وامدیم. روزایی که صبح زود باید اداره باشم از شب قبل اسباب کشی میکنیم خونه خواهرجان.وقتای دیگه هم صبح زود ومدرسه صبا و...حسابی کمبود خواب دارم.شبا دیر میخوابم وصبحا باید زود بیداربشم .تو روزم که فرصت خوابیدن نیست.درس ومدرسه صبام که... دلم یه خواب طولانی میخواد طولانی وبی دغدغه...
ادامه مطلب