
نمیدونم چرا هر وقت دلم میگیره وناراحتم دوست دارم بیام اینجا حرف بزنم.بعد از مدتها امروز تو اداره دوباره یه یک سری اتفاقات افتاد که اعصاب منو به هم ریخت .توی این سالها به این نتیجه رسیدم که خودم باید حال خودم رو خوب کنم و توی مشکلات غوطه ور نمونم. اما امروز باز حالم گرفته شد و چون کسی نبود که درد دل کنم وخالی بشم اومدم اینجا .دوباره یه سری خاطرات گذشته رو خوندم و آخرش به این نتیجه رسیدم که ما بدتر از اینا رو هم گذروندیم پس بی خیال بابا .این نیز بگذرد حرص نخور...
ادامه مطلب
شاید بشه گفت خیلی اتفاقی یکهویی بی مقدمه و بدون برنامه ریزی بود.شاید اگه یک سال قبلش به ما می گفتن که قراره از تهران کوچ کنیم وبریم عمرا من یکی باور نمی کردم.خصوصا با توجه به وابستگی بی اندازه مادر هم...
ادامه مطلب
گاهی وقتا ادم چیزایی رو که داره نمی بینه .البته گاهی وقتا که نه به نظر من اکثر اوقات. ادم هر چی رو که تو محدوده خودشه نمی بینه ونگاهش به اون چیزی هست که دیگران دارن. گاهی ادم باید یه کم از خودش فاصله بگیره واز یه ذره دورتر به خودش وداشته هاش نگاه کنه .گاهی لازمه یکی داشته های ادم رو بهش نشون بده ویا نه براش بیان کنه...
ادامه مطلب
نشستم یه خورده ارشیوم روخوندم ۹۲ همین وقتا.خوبی وبدی خوشی وناخوشی میگذره وبعدش میگی یادش به خیر .این چند وقته یه وب دیگه ساختم .ولی اینجا رو بیشتر دوس دارم...
ادامه مطلب