او
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:09
[unable to retrieve full-text content]۴۳ سال پیش در چنین روزی من امدم وامروز او رفت.
تمام
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:09
[unable to retrieve full-text content]گاهی دلم میخواد از بالای یه بلندی انچنان محکم بخورم زمین که همه چیز محو ونابود بشه.
مرگ
-
تاریخ: 1400/1/2 ساعت: 9:57
[unable to retrieve full-text content]گاهی واقعا می بینی خدا چقدر حواسش به بنده هاش هست باور کردنی نیست اما گاهی مرگ بهترین گزینه است.
انلاین
-
تاریخ: 1399/12/3 ساعت: 23:21
بد بختی شده این کلاس انلاین واسه ما .امروز برای دومین بار اشک صبا خانم در اومد.مامان چرا انقدر داد میزنی مامان چرا ...میدی آبروم جلو معلمم و دوستام رفت. تقصیر من نبود ...ماشینه انقدر بد پیچید جلوم یادم رفت صدای تبلتش بازه....
کرونا
-
تاریخ: 1399/10/30 ساعت: 5:45
روزهای سختی گذشتxa0 هنوزم هست تموم نشده ولی خوب مثل اون اوایلش دیگهنیست . اسفند وحشتناک بود دوهفته من دوهفته همسر جان خودم رو خیلی نفهمیدم ولی مریضی همسرجان حسابی وحشت زده ام کرد .از یه طرف اون از یه طرف بچه ها ... افتضاح بود.مامان، داداش بزرگه، بابا... همکارهمسرجان که فوت شد.داداش دوستم ....خیلی سخ...
تغییر
-
تاریخ: 1399/10/30 ساعت: 5:45
دلم پره اما نمیدونم چی بنویسم. احساس میکنم یه سری چیزا رو نباید اینجا بنویسم.به صبا گفتم وقتی ۱۸ سالت شد بهت اجازه میدم اینجا رو بخونی .بیشتر برای خوندن خاطرات کودکی خودش وگرنه چیزای دیگه که به دردش ن
خارجی طور
-
تاریخ: 1399/10/30 ساعت: 5:45
خرداد امسال دقیقا ۳ ساله که ما دیگه تهران زندگی نمی کنیم.صبا خانم بالاخره به ارزوش رسید و ما برخلاف همه که مهاجرت میکنن به خارج و مرکز وشهرهای بزرگتر برگشتیم به ولایت .البته ولایت ما نه ولایت همسر جان
۱۷ سال
-
تاریخ: 1399/10/30 ساعت: 5:45
[unable to retrieve full-text content]با مخ رفتم تو دیوار . انگار تو فضا راه میرم ...
داستان ازدواج ما۱
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 9:50
سال ۸۲ تو شهر کوچیک ما ودر خانواده ماxa0انقدر ازدواج با یک غیر همشهری عیر معمول بود که شاید سالها بعدxa0 ازدواج با یه خارجی در ایران (هر چند شاید اونم خیلی عجیب نباشه الان).توشهر ما اکثرا فامیلی ودوست وآش
شاید دوباره شاعر شوم
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 1:02
جوانتر که بودم اون وقتا که هنوز ازدواج نکرده بودم وحتی وقتی که ازدواج کردم وهنوز بچه نداشتم طبع شعر وشاعری ونویسندگی خوبی داشتم .با به دنیا اومدن بچه ها شعر وشاعری خلاصه شد در خوندن و نویسندگی شد فقط
قدیم وجدید
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
همین جوری اومدم یه سر اینجا غر بزنم خالی بشم .از دیدن دوستان مَشعوف شدم زیاد. یادم رفت غرهامو .فکر میکردم اینجا براخودم مینویسم دیگه کسی نیست. چه خوب که با اومدن وسایل ارتباطی جدید قدیمیا هنوز فراموش نشدن.
لبریز
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
ادم ناتوانیم ادم ضعیف ادم سست ایمان گاهی واقعا حسرت می خورم به ایمانش. گاهی انقدر پر میشم که به زمین وزمان بد میگم. زود پر میشم. زود خسته میشم .به هم میریزم.دلم میخواد برم بالا بالا بالا بالا بعد یهو ول بشم پایین ول بشم تو فضا پرت بشم رو زمین گاهی دلم میخواد مغزم متلاشی بشه رو زمین وتموم تا انقدر فک...
مردگی
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
برداشت اول:xa0مادر: من بمیرم تو چیکار میکنی.دختر: خودکشی میکنم.همون طور که ما وقتی مادرمون مرد خودکشی کردیم.....برداشت دوم:همش از خدا میخوام من زودتر از پدر ومادرم بمیرم.منم همیشه از خدا همینو میخواستم.ولی الان سالهاست که اونا رفتن ومن هنوز زنده ام.برداشت ....نمی خوام دخترم هم یه عمر مثل من مردگی کن...
من....
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
یه چیزی بهم گفت چند روزه ذهنم رو خیلی به خودش مشغول کرده"اگه یه زمانی من وتو از هم جدا بشیم من میرم و یه زندگی تازه می سازم ولی تو نابود میشی."راست می گفت.چند روزه از جهات مختلف به این جمله فکر کردم.۱
مهاجرت!!!!
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
شاید بشه گفت خیلی اتفاقی یکهویی بی مقدمه و بدون برنامه ریزی بود.شاید اگه یک سال قبلش به ما می گفتن که قراره از تهران کوچ کنیم وبریم عمرا من یکی باور نمی کردم.خصوصا با توجه به وابستگی بی اندازه مادر هم
چهل
-
تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:13
اخرین روز ۳۹ سالگی وشروع ۴۰ . پیر شدیم رفت شایدهم شروع چل چلی مون باشه.
داشته ها
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 21:31
گاهی وقتا ادم چیزایی رو که داره نمی بینه .البته گاهی وقتا که نه به نظر من اکثر اوقات. ادم هر چی رو که تو محدوده خودشه نمی بینه ونگاهش به اون چیزی هست که دیگران دارن. گاهی ادم باید یه کم از خودش فاصله بگیره واز یه ذره دورتر به خودش وداشته هاش نگاه کنه .گاهی لازمه یکی داشته های ادم رو بهش نشون بده ویا...
من کی هستم
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 21:31
داشتم تو اینستا چرخ میزدم ادم های جور واجور کارهای مختلف شغل ها علایق ...گاهی به بغضیا حسرت میخوری ودلت می خواد مثل اونا باشی گاهی ...بدون اینکه اصل وواقعیت ودرون زندگی اونا رو بدونی گاهی فکر میکنی فلانی چقدر خوشه اون یکی چه شاد اون یکی چه خوشبخت...اما هیچ از درون ادم ها نمیدونی.بارها وبارها شده که ...
برگشت
-
تاریخ: 1397/4/24 ساعت: 12:26
دوست دارم بازم بنویسم اینجا . شرایطمون خیلی عوض شده.کلا خیلی چیزا فرق کرده.شاید اگه دو&#
گیررررررر
-
تاریخ: 1397/4/24 ساعت: 12:26
نمی دونم چه جوریه ادم میاد اینجا دلش می خواد غر غر کنه شایدم نه ادم وقتی دلش پره میاد اینجا. خلاصه که اومدم غر بزنم یه ذره آرشیو رو خوندم ت